یک روز من

آوریل 29, 2008 at 4:15 ب.ظ. بیان دیدگاه

امروز کلی خسته بودم از عمل که برگشتم تو اتاقم سرم رو گذاشتم رو میز نفهمیدم کی خوابم برد که صدای تلفن من رو بیدار کرد با دلخوری تلفن رو جواب دادم منشی بود که چند بار پشت در اتاقم اومده بود و صدام کرده بود ولی من در قفل کرده بودم بدون اینکه حتی یادم بیاد گفت رئیس بیمارستان پشت خطه ازم خواست به دفترش برم وکیلی که قرار بود وکیل بخش ما بشه اومده بود و من رئیس بخش بودم از شانس بد قبول کردم

از تو کشوم عطرم رو دراوردم و تقریبا همش رو روی خودم خالی کردم راستش بد در حالت خواب بودم از اتاقم خارج شدم به سمت قهوه ساز رفتم

بهراهرو که نگاه انداختم شلوغ بود ( اهی از ته قلب ) دلم میخواست از اونجا غیب بشم و برم کی میتونست بگه خستم مسئولیت اون همه بیمار

رفتم توی حیاط بیمارستان باد نیمه سردی میاومد

شاید خواب از سرم میپرید باد اونقدر شدید شد که موهام رو بهم ریخت برگ درختای بیمارستان رو تکان شدیدی میداد
سریع وارد محوطه بیمارستان شدم بازم پیجر مریض اتاق 14 بازم بلوا به پا کرده بود دیگه کلافم کرده بود قهوه میخوردم و تند خودم رو با اسانسور رسوندم طبقه 20 بود اووووووه ه ه ه ه ه باید منتظر میشدم بالاخره با کلی تاخیر اومد پایین

تا در اتاق 14 رسیدم اون مرد 35 با موهای خاکستری چشمای نافذ و صدای سحر امیز گفت میخواد از بیمارستان با تعهد خودش مرخص بشه فریاد میزد که دکتر, جون خودمه میخوام بگیرمش به پرستار گفتم بهش مسکن بزنن نمذاشت فقط نگاش میکردم بعد با فریاد گفت بوی عطر دکترتون هست نیاز بهمسکن نیست بهتره بگم من رو یاد مجلس بالماسکه میندازه به خودم اومدم پرستارها داشتن نگام میکردن خیلی خجالت کشیدم

مریض گفت دکتر تو خسته ایی اما من مردم (تو نوبت گرفتن قلب بود البته نفر 7 ) بهش مسکن زدن فقط لبخند میزد باید خدا رو به خاطر سلامتی شکز میکردم که میتونم از کار کردن خسته بشم نه به خاطر اینکه مثل خیلی بیماران دیگه که نمیتونن را برن نفس بکشن

ناخود اگاه به یاد کتاب مرا رها مکن اثر: کازئو ایشی گورو افتادم ماجرای اهدا عضو عده ایی از جوانان که البته با تخیل همراه بود چون تا جایی که من اطلاع دارم این کار دور از انسانیت بود اما میتونست جون ادم هایی رو نجات بده علم پزشکی در حال حاضر قادر به خیلی کار هاست که البته نباید انجام بشه
اصلا یادم رفت که باید میرفتم پیش رئیس بیمارستان وقتی رسیدم در اتاقش خیلی بهم ریخته بودم منتظر بودم اگه خواست اعتراض کنه فریاد بزنم

در زدم رفتم داخل بلندشد و خسته نباشید گفت و برام یک قهوه دیگه ریخت و گفت نگران نباشم شراطم رو درک میکنه وکیل برگه ها رو برای امضا گذاشته و فقط امضای من مونده بود کارم اینجا هم تموم شد پیجر باید میرفتم مطب تا ساعت8 بیمارام رو ویزیت کردم بقیه موند برای فردا ,رفتم که عمل مهمم رو تموم کنم به سمت اتاق عمل کارم5ساعت طول

کشید

وقتی رسیدم خونه قبض تلفن وکلی پاکت نامه داشتم خونه تاریک بود پییر هنوزنیومده بود با نور شدید افتاب از لای پرده از خواب بیدار شدم با لباس سر کاناپه خوابم برده بود ساعت7 بود خوشحال بودم که تونستم بالاخره بدون اینکه شب از خواب بیدار بشم یک سره خوابیدم حس خوبی بود

جون میداد برای یک حموم و یک پتیت دژونه حسابی

Advertisements

Entry filed under: Uncategorized.

kelpi,کلپی,خرافات از کودکی من تا کودکی تو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


برترین مطالب


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: