kelpi,کلپی,خرافات

آوریل 25, 2008 at 10:46 ب.ظ. بیان دیدگاه

(ماجرای اسب جادویی) همه ی ما ادم ها کم و بیش خرافاتی هستیم اما بعضیها شدید بعضی ها خیلی ضعیف تر ما ایرانی ها در فرهنگ خودمون خرافه هایی رو پذیرفتیم انچنان که در زندگی ما تاثیر میگذارن

در همه روانشناسیها و فلسفه ها اثبات شده اگر چیزی رو از صمیم قلب بپذیریم به واقعیت می پیوندد میتونم در فرهنگ ایرانی عطسه رو مثال بزنم همیشه میگن صبراومد خود من به این معتقد هستم و همین دیروز که به دنبال یک کتاب در خیابون ها با ماشین میگشتم به یک کتابخونه بزرگ رسیدم و فورا عطسه کردم اما این دفعه چون بحث شوخی بردارنبود پیاده شدم بعد از کلی معطلی صاحب اونجا گفت که این کتاب رو نداره بعد با خودم گفتم دیدی صبر اود

اخیرا هم فیلمی به نام اتاق 1408 با بازی جان کیوزاک ساخته شد که در اون به نحس بودن رقم سیزده اشاره کرده بود خیلی از فرهنگ ها رقم 13 رو مثل ما ایرانی ها نحس میدونن خیلی از طبقات منازل هتل ها و ردیف یا شماره صندلی عدد 13 رو ندارن

برخی افراد فال گرفتن یا طالع بینی رو خرافات میدونن همه این ها مقرمه ای است برای ماجرایی که مربوط به 12سال پیش میشه

ابتدای تحصیل من در انگلستان برای تعطیلات تابستونی پیش یکی از دوستان پدرم در شهر کال ویل رفتیم

صبح های زود با امیلی دختر دوست پدرم میرفتیم دوچرخه سواری همیشه سر یک جاده که میشد دور میزد از قضا جاده خیلی زیبایی هم بود و حس کنجکاوی من رو رها نمیکرد

یک روز ازش درخواست کردم که از اون جاده بریم چون خونه های اون منطقه طوری بود که اغلب جاده ای فرعی به داخل او شهرک ختم می شد اما قبول نکرد

درخت هایی که دراون جاده بود که گلهای استوانه ایی شکلی داشت و قرمز رنگ بوده بهشون درخت گل ابریشم میگفتند جاده مورد علاقه من بیش تر از همه جاده ها از این درختا داشت

بالاخره اون منطقه رو یاد گرفتم حین دور زدن وقتی امیلی متوجه من نبود مسیر و تغییر دادم و رکاب زنان به سوی جاده سرسبز و ممنوعه رفتم اصلا پشت سرم رو هم نگاه نمیکردم قول دادم اگر هم صدام کرد جواب ندم

رکاب زنان به سمت جاده نمیدونم شما هم تجربه کردید یا نه که هرچیزی رو ازتون دریغ می کنن برای بدست اوردن ان چیز یا کشف اون حریص تر میشید وقتی وارد جاده شدم دیگه رکاب نزدم جاده سر پاینی بود و دوچرخه به اهستگی پایین میرفت جاده واقعا زیبا و رویایی بود من هم خوشحا ل موهام رو باد می زد و از این پیروزی شاد بود م که بالاخره ایمیلی شکست خورد اما یک چیزی عجیب بود منطقه خالی از مردم بود ویلاهایی بود که هیچ کسی در اونها زندگی نمیکرد از خلوتی جاده ترسیدم یک لحظه به خودم اومدم دیدم ساعت 11 و من محو تماشای ساختمون ها شدم در ضمن اختار ایمیلی رو هم جدی نگرفته بودم

سکوت جاده ,خالی بودن ویلا های شیک و مدرن که البته تعداد زیادی نبود وقتی شمردم 6 تا بیشتر نبود راستش ترس ته دلم رو خالی کرد یاد سریال های پلیسی افتادم راهم رو کج کردم و تندتند رکاب زدم متاسفانه راهبرگشت سربالایی بود احساس میکردم هرچقدر میرم نمیرسم بیشتر ترس از دعوای پدر مادرم داشتمتا خلوتی و این چیزها وقتی رسیدم خونه همه عصبانی بودن همه جا رو دنبالم گشتن الا یک جا که امیلی جرات گفتنش رو به خانواده نداشته اول که رسیدم از امیلی یک کشیده محکم خوردم بعد به جای اینکه من گریه کنم اونگریه کرد

ماجرا رو تعریف کردم و دوست پدرم ماجرا رو برام تعریف کرد کلپی اسب خاکستری رنگ با یال های بلند . پر پشت که از فرهنگ ایرلند اومده و یال های اسب صدای عجیبی میده و اغلب معتقد هستند برخواسته از دریا یا اقیانوس هست و هرکجا دیده شود نحسی مرگ و بدشانسی و بداقبالی رو تا ابد برای اون افراد به بار میاره

این اسب در اون جا دیده شده بوده و بچه دو نفر از افرادی که در اونجا بودن مردن تمام افراد ساکن اونجا هم بعد از مدنی کسی اون ویلا ها رو نخریده و اونها هم ویلاها رو خالی کردن و اونجا رو از ترس کلپی رها کردن یک همچین اتفاقاتی شایعه هایی هم به دنبال داره خیلی ها شایعه کردن که تعداد کلپی بسیاری در اونجا دیدن

ازم پرسید که صادقانه بگم ایا اسبی دیدم یا نه من هم ندیده بودم و گفتم هیچ موجود زنده ایی به جزه گیاهان اونجا نبود

و تنها چیزی که دیدم زیبایی و سکوت بود بماندکه هرگز نگفتم تا سر حد مرگ ترسیده بودم

البته ماجرای مرگ دو کودک 8و11 ساله این طوری بوده که روزی بچه 8 ساله با مادرش در حیاط خونهنشسته بودن متوجه اسبی میشن که از کنار حیاطشون عبور میکرده و مادر که توصیفاتی از ظاهر کلپی میدونسته و ناپدید شدن ناگهانی اسب عاملی برای اطمینان مادر که اون اسب کلپی بوده فردای اون روز جسد دختررو تو جاده پیدا میکنن که بر اثر تصادف کشده شده بوده البته جاده پر رفت و امدی نبود

وپسر بچه 11 ساله هم خودش کلپی رو دیدهو به مادرش گفته این اطراف اسبی با این مشخصات دیده مادر که خیلی ترسیده نمیذاشته بچه تا مدت ها از خونه بیرون بیاد بالاخره بعد از چند روز پسر بچه سعی میکنه از شیرونی خونه بیاد بیرون که سر میخوره و میافته پایین و میمیره

تا سال ها بعد از اون خدارو شکر میکردم که اونجا اسبی نبود راستش تا حدودی رو فکر و احساسم تاثیر گذاشت بعد از 12 سال هنوز به کال ویل نرفتم

شما باور میکنید؟؟؟؟!!!!!!

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت.

جملات مورد نفرت من یک روز من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


برترین مطالب


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: