اخرین پست

اخرین پستم رو با اشعار زیبای فریدون مشیری به پایان میرسونم تا به حال مثل اشعار شاعران ایرانی رو در هیچ ادبیاتی ندیدم

من نمی گویم در این عالم

گرم پو ,تابنده,هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی پاک ,روشن مثل باران مثل مروارید باش

__________________________________

هیچ و باد است جهان گفتی و باور کردی

کاش یک روز به اندازه هیچ              غم بیهوده نمی خوردی

کاش یک لحظه به سرمستی باد              شاد و ازاد به سر میبردی

_________________________________________

در کلاس روزگار

درس های گونه گون هست

درس دست یافتن به اب و نان

درس زیستن کنار این و ان

درس مهر درس قهر

درس اشنا شدن

درس با سرشک غم زهم جدا شدن

در کنار این معلم و درس ها    در کنار نمره های صفر و بیست

یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و نیست

نام اوست مرگ و انچه درس میدهد((زندگی است))

بدرود

دسامبر 5, 2008 at 8:40 ب.ظ. 8 دیدگاه

je voudrais que quelqu un m attende quelque part

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد البته ترجمه جمله در تیتر رو دزدیدم چون سواد فارسیم اونقدر ها خوب نیست برخورد تصادفی من در اثر وبلاگ گردی با ترجمه کتاب این نویسنده فرانسوی در ایران شادی اور بود

البته جا داره که بگم شخص من اصلا علاقه ایی نه به سینما و نه به ادبیات فرانسه دارم یک نوع خاصی است که به مزاج همه خوشایند نمی اید

اما این نویسنده با انتشار این رمان شهرتی برای خود بدست اورد لازم که بگم مردم اروپا این سبک کتاب رو دوست دارند مثلا کتاب چراغ ها را من خامووش میکنم اثر خانم زویا پیرزاد در اروپا مورد استقبال قرار گرفت که من اصلا از این کتاب خوشم نیومد (پستی در این مورد نوشتم)

نویسنده:انا گاوالدا در1970 بولوین -بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا امد او در خانواده هنری به دنیا امد و بزرگ شد هر چند که دوام چندانی نداشت و زمانی که او 13 ساله بود پدر و مادرش از هم جدا شدند

گرچه برخی اتفاقات در زندگی بی دلیل نیست و باید گاهی جنبه مثبت ان را در زندگی در نظر گرفت او به عضویت در یک انجمن کاتولیک در می اید و تاثیر بسیاری بر روی افکار او دارد او از دانشگاه سوربن پذیرش میگیرد

با یم دامپزشک ازدواج میکند و از او صاحب دو فرزند می شود اما بعد از مدتی از او طلاق میگیرد و تمام زندگی خود را وفق نوشتن می کند

او برای نوشتن شخصیت داستان های خود با انها ارتباط برقرار می کند برای نوشتن شخصیت یک صاحب رستوران  نزد او میرود با او صحبت می کند و حرکاتش را زیر نظر میگیرد

این کتاب از داستان های کوتاهی تشکیل شده که خود من از داستان مرخصی خیلی خوشم اومد

نمی گم که کتاب فوق العاده ایی بود اما کتاب خوبی بود ادم از خواندن ضرر نمیکنه

بخشی ازمتن کتاب:جایی که در ان هستیم اهمیتی ندارد مهم این هست در چه حالت روحی قرار داریم

شما همدوست دارید کسی جایی منتظرتون باشه؟

دسامبر 5, 2008 at 8:27 ب.ظ. بیان دیدگاه

من ,جوجه اردک زشت

گفتم قبل از اینکه به طور موقت یا شایدم برای همیشه وبلاگ نویسی رو بگذارم  کنار این مطلب رو بنویسم

در بین دختر بچه های همسایگی ما که با هم بازی میکردیم تنها دختر بچه ایی که موهای خیلی سیاهی داشت و رنگ پوستش خیلی سفید نبود من بودم

کاترین دختر همسایه سمت چپی خونمون که از من هم دو سال بزرگتر بود به من میگفت جوجه اردک زشت چون همه بلوند و سفید بودن من گندمی و مشکی

همیشه با این مسئله درگیر بودم هیچ وقت جلوی دوستام گریه نکردم همیشه محکم بودم یک روز به برادر بزرگترم گفتم چطوری میتونم رنگ موهام رو روشن تر بکنم

گفت راهی بلدم اما به مامان اینا نمیگی ها؟؟؟گفتم باشه

اونم نامردی نکرد و نسخه نشستن زیر افتاب رو اونم روزی دو ساعت برای من بیچاره پیچید که منجر به خون دماغ های روزانه من شده بود

هر روز به بهانه های مختلف توی حیاط بودم بلکه موهام کمی روشن بشه اما یک روز وسط حیاط خونمون غش کردم و بعد هم راهی بیمارستان

البته برادرم وقتی این اتفاق افتاد رفت و همه ماجرا رو برای خانواده شرح داد یک گوش مالی حسابی اون دید یک کلاس توجیهی هم برای من گذاشته شد

راستش تا سال ها از رنگ موهام بدم میاومد هیچ وقت این خاطره از ذهنم بیرون نرفت بعد ها که بزرگتر شدم اولین سوالی که از دوستام میپرسیدم این بود که رنگموهای من عجیبه؟

هنوزم وقتی میرم اسپانیا بیش تر احساس راحتی میکنم

گاهی نمیشه جوجه اردک زشت نبود باید خودت رو همونی که هستی قبول کنی .حالا خوب یا بد همینهtheuglyducklingcover

دسامبر 4, 2008 at 11:48 ق.ظ. 8 دیدگاه

ما …

راستش توقع این برخورد رو داشتم .وحق میدهم اگر فردی دفاع کنه به هیچ وجه انتظار هم عقیده بودن رو  نداشتم این پست رو با توصیه یکی از دوستانم نوشتم تا رفلکس رو ببینم

بهتر بدونید که من هم ایرانیم و چیز هایی که نوشتم هیچ کدوم از دیدگاه من نبوده چون تجربه ای در این زمینه ندارم

اما متوجه شدید که چقدر زیر سوال بردن شخصیت و هویت فردی یا جامعه ایی تلخ هست من نخواستم که در بخش پاسخ به کامنت ها دونه به دونه پاسخ بدهم

منتظر موندم و دنبال زمان گشتم

نظرات ضد و نقیض زیاده

خوب اینم یک جورشه

شما که بدتون میاد کسی بهتون توهین بکنه چرا این کار رو با دیگری میکنید .نظر شخصی من این بود این جا وبلاگ من هست با عقاید من

وبلاگ نویس قدیمی به من گفت در روزنوشت نویسی حتما با کامنت های بد مواجه میشی جا نزن

اما واقعا خسته شدم و روحیه ایی برای ادامه ندارم این ازمایش اخری هم تیر اخری بود که یک شناخت کلی پیدا کنم

دسامبر 3, 2008 at 8:18 ب.ظ. 7 دیدگاه

مادر

mother-goose-logo-nat1

همیشه با پدرم اختلاف نظرداشتم نه تنها من خواهر و برادرم هم همینطور بودن نمیدونم خاصیت پدر بودن چیه که تا در جایگاهش قرار میگیری سخت گیر میشی

پدرم همیشه گله مند بود به خصوص از من که همیشه بین علاقه و اهمیت به من و مادرت اختلاف میذارید من براتون مهم نیستم

در واقع اصلا این طور نبود هر گلی بویی داره اما مادر یک چیزه دیگه است نه باخطر اینکه من هم یک زنم این رو برادرم یا خیلی مرد های دیگه هم شنیدم

نمیدونم این حس مادر و فرزندی چیه لامسب که هیچ محبتی مثلش نیست

یاد شعر ایرج میرزا که میافتم خیلی دلم میگیره

حتما که میدونید شعر مادر رو میگم ؟:داد معشوق به عاشق پیغام …………….

شما چطور شما هم مثل من هستید؟

دسامبر 1, 2008 at 12:57 ب.ظ. 2 دیدگاه

اسمش رو چی میذاری؟

قبل از هر چیزی عذر خواهی من در تاخیرم رو در نوشتن و پاسخ به کامنت ها بپذیرید علت رو میگم خدمتتون.

میدونی خیلی خوبه که میتونی ببینی سرت رو بچرخونی به کوچ پرندگان در اسمان نگاه کنی میتونی صورت صدایی که قشنگه رو ببینی

میدونی خیلی خوبه که می تونی بزرگ شدن بچت رو ببینی یا وقتی میری تو جنگل بتونی سقفی که برگ درختان بالای سرت درست کرد رو ببینی

میدونی چقدر مهمه که میتونی صدای دارکوب رو بشنوی می تونی صوای موج دریا رو بشنوی

می دونی بهتر از این نمی شه که می تونی داد بزنی یا جیغ بکشی یا میتونی دست کسی رو لمس کنی میدونی چه نعمتی این دو تا پا که باهاش میدویی یا به توپ لگد میزنی

تا حالا شده سرما بخوری بعد بوی اش رشته یا برنج مامانت رو نتونی حس کنی سخته نه؟

به این مجموع کوچیک میگن سلامتی قدرشو می دونی؟

فکر نمیکنم تا طناب عذاب دور گردنمون نیافته نمیدونیم بالاتر ازش هیچی نیست نه پول و نه هیچ لذت دیگه ایی

56386813-bw410

نوامبر 30, 2008 at 3:30 ب.ظ. بیان دیدگاه

قبل از اینکه شیطان بفهمد مرده ایی

before20the20devil20knows20ethan20hawke

می توان قبل از اینکه شیطان بفهمد مرده ایی را جزه ان دسته از فیلم هایی دانست که اگر داستان فیلم رو فقط برای شما بازگو کنند تنها داستانی معمولی از ان برداشت کنید

اما ساختار فیلم زیبا بود نحوه پلان بندی ,کات های که در میانه فیلم دیده میشد داستان رو پیچیده میکرد  و در اغلب صحنه بیننده رو وادار به حدس و یا قضاوت میکند

از این قبیل فیلم هایی که ساختار تامل برانگیزی دارند بسیار ساخته شده اما هر کدام ظرافت و نوع خاص خودشون رو دارند و قابل مقایسه با هم نیستند

ماجرا:دو برادر تصمیم به سرقت میگیرند هر دوی انها به نوعی به پول نیازمند هستند برادر بزرگتر از نظر مالی در رفاه بیش تری نسبت به برادر کوچک  تر (Hank Hansonبا بازیEthan Hawke)قرار داردبرادر کوچک تر از همسرش جدا شده و یک بچه  دارد و در تلاش برای پرداخت قرض ها و هزینه فرزند خود دچار مشکل است پس با نقشه برادر بزرگتر یعنی

Andy Hanson با بازی philip seymour وارد ماجرایی میشود

نقشه دزدی از یک جواهر فروشی که مطعلق به پدر و مادر خودشون است

اما مرگ مادر این دو در حین دزدی باعث به هم ریختن کل داستان میشود و اتفاقات متعددی در طول داستان می افتد که ورق بر می گردد و نقش ها نقش بر اب میشود

ادامه داستان رو به بیننده ایی که علاقه مند به فیلم هست می سپارم حتما ببینید

کارگردان این فیلم sidney lumet

رتبه 7.4 رو از سایت imdb به خود اختصاص داده

02preview_0

03

نوامبر 14, 2008 at 7:56 ب.ظ. ۱ دیدگاه

نوشته‌های پیشین


برترین مطالب